تبليغاتX
دنیای پاستیل و جوجو

دنیای پاستیل و جوجو

دنیای ما عشق ما زندگی ما

 

سلام

دیروز با یکی از دوستام رفتیم قدم زدیم...هر دومون حسابی دلمون واسه قدم زدن تنگ شده بود! رفتیم تا شهر کتاب و کلی کتاب نگاه کردیم و نفری یکی هم خریدیم! من " راهنمای منجی گری" از ریچارد باخ رو خریدم! سوالامو جواب میده...نیت میکنم و یه چیزی بهم میگه! واقعا دوستش دارم!

بعدش پیراشکی خوردیم و پیش به سوی خونه! خیلی خوب بود! اون و شوهرش هم آیلتس داده بودن! ولی جنرال! و خوشبختانه حد نصاب برای مهاجرت رو آوردن! من و این دوستم روز عقدمون یکی بود و الانم نمره های آیلتسمون! خیلی جالبه!

دیشب مهمون داشتیم...یکی از دوستای بابا! فردا شب یعنی ۴ شنبه هم همین! بازم مهمون! همه گذاشتن وقتی من اومدن بیان خونمون! اینه که یکم شلوغ شده! فردا دوستامون که یه دورانی همسایه بودیم و همیشه با هم بودیم دارن میان! خیلی باحاله! یه ری یونین به معنای واقعی! خیلی ذوق دارم که اون دختر کوچولو رو که الان داره واسه ی کنکور میخونه...اون پسری رو که الان ازدواج کرده...و اونی که بهش جغرافی یاد میدادم رو دوباره بعد مدتها ببینم! همه بچه ها هم سن و سال و همه بابا ها همکار....همه باز نشسته......واااااااااای بازم مثل قدیم!

ویزای جوجو اومد و جوجو داره میره یه کشور دیگه به امید خدا تا ببینیم که قسمتمون برای دوره ی بعدی از زندگی کجای این کره خاکی هست! خدایا مواظب ژوگوری من باش

دیگه اینکه جیگرا من تهران نیستم....فقط اینکه جمعه میام تهران اونم برای دیدن استادم!

هنوز ای دی اس ال ندارم! مودم ندارم لامسب!!! مشکل مالی هم دارم...اصلا نمیدونم تو حسابم چقدر پول هست...نمیخوام خالی باشم! فردا باید برم ببینم چه خبره!

دیروز به خونه ی دایی و عموم یه سر زدیم من و مانی!

عاشق اون لحظه هایی هستم که یه ظرف آجیل تو بغلمه و نشستم پشت لپ تاپم تو هال و بابا مامانم هم خونه هستن! خدایا مرسی از وجود این فرشته ها

راستی من انجیر خشک رو دیوانه وار دوست دارم

خدای مهربونم میدونم همیشه مواظبمی....میدونی که یه کمی سر در گم شدم...میخوام کمکم کنی تا ایمانم قوی بشه و با اطمینان دوستت داشه باشم و بشناسمت! خدایا دغدغه های مسخره ی این روزا رو دوست ندارم...قول میدم به این چیزای مسخره فکر نکنم! ازت ممنونم که همیشه به فکرمی و همه کارامو ردیفشون میکنی....میخوام ببوسمت....میخوام بیام بغلت و بگم ممنونم که امشب تو اوج دلتنگی و بی قراری که نمیدونم واسه چی بود نجاتم دادی و آرومم کردی! عاشقتم خداجونم

جوجوکم مواظب خودت باش...برات دعا میکنم مصاحبه ی پی اچ دی قبول شی عاشقتم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 5:47 توسط پاستیل و جوجو |

 

دیشب بودیم خونه جوجو اینا...خیلی جاش خالی بود! خوش گذشت و مثل همیشه بحث و صحبت که ما عاشقشیم!

الان تو اتاقم تنها نشستم! از وقتی اومدم وقت نشد که حتی خونه باشم...واسه همین لذت میبرم! داداشم ظهر رفت اصفهان! من موندم و مانی و بابا!

به استادم طنگ زدم گفت خوب شد اومدی چون اونجا بودی خیلی بد اخلاق بودی...عصبانی میشدی و .... نه که ایمیلامو دیر جواب میداد منم همش میگفتم چرا جواب نمیدین و .... خلاصه مثل اینکه دلخور شده بود! این هفته میرم ببینمش و براش شکلات میبرم که حالش خوب شه این هفته ازش امضا میگیرم برای تحویل پروپوزال و بعدشم کارای دیگه شو انجام میدم! خدا کنه تا آخر آبان تصویب شه!

دخترعموم باردار هست! پارسال عروسی کرد و اصلا قصدشو نداشت ولی مثل اینکه ناخواسته شد جوجو میگه چطور ممکنه ناخواسته! میگه برای من معنی نداره! نمیدونم چرا متوجه نمیشه! شاید در عملش قرار بگیره بفهمه  ولی خدایی خیلی خطرناکه ها! اینو گفتم جیگرا که مثل من اعصاب بچه مچه ندارن حواسشونو جمع کنن!

خواهرم آخر هفته و یا به عبارتی اول هفته بعد میاد اینجا!

هزار تا کار دارم! دیروز رفتم به شرکتم سر زدم...همه چی روبراهه! کلی هم مشتری زیاد شده ولی نمیدونم چرا از پول خبری نیست! راستش دفترمون از اینجا فاصله داره منم حوصله ندارم این همه را بکوبم برم هر روز!

جوجوی نازنینم هر لحظه به یادتم حرفت توی فرودگاه از یادم نمیره گاهی اوقات یه جمله میتونه تمام عقاید و افکار آدم رو زیر سوال ببره!

اونجا که بودم یه گوشی دیدم خوشم اومد ولی هر چی میگردم اینجا ندارن! دلم میخواد گوشیمو عوض کنم! ولی ۱۴۸ تومن پول تلفنم مونده و الان ایرانسل دارم! گوشیم خیلی خوبه هیچ ایرادی نداره ولی من هوس گوشی در دار و بدون امکانات کردم

دوستای گلم مرسی بابت تبریک! به استادم که گفتم بهم گفت واقعا راست میگی؟ من باورم نمیشه! چرا انقدر کم شدی؟ تو حداقلش باید ۸ میشدی!!! وای راس میگه شاید بازم امتحان دادم ولی با زمانبندی بهتر برای ریدینگ!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:5 توسط پاستیل و جوجو |

 

پریروز ناهار با دوستام فوق العاده خوش گذشت و کلی گفتیم و خندیدیم! بعدشم با داداش رفتیم براش کاپشن بخریم ولی پیدا نکردیم یه چیز ساده! همش از این سوسولی ها بود! اونم یه سلیقه ی عجیبی داره خلاصه کل شهرو گشتیم و چیزی پیدا نکردیم! ذرت خوردیم و شب هم ۲ تا از خاله هام بودن خونمون!

یه جا فروشنده یه خانم بود! داداشم که انتخاب نکرد من گفتم اینم سلیقه ش عجیب و غریبه! خانومه گفت سلیقه ش خوبه که شما رو گرفته! گفتم ببخشید داداشمه :دی خانومه رفت زبون بریزه حسابی کنف شد  من و داداشم هم اومدیم بیرون کلی خندیدیم! آخه قیافه هامون شدیدا شبیه! بعد اینکه داداشم به زور بهش میخوره دانشجوی لیسانس باشه خیلی کوچولو هست! نمیدونم واقعا خانومه چرا فکر کرد که من با یه پسر کوچولو ازدواج کردم!!!

الان کله سحر جوجوکم زنگ زده میگه جواب آیلتس اومده و هر دوتامون شدیم ۷

جوجوکم خیلی خوشحاله منم همی و بیشتر واسه جوجو خوشحالم چون خیلی مهم بود! چون اولین بارمون بود و تجربه ای نداشتیم و امتحانمون هم آکادمیک بود!

خدایا شکرت! یه مرحله پشت سر گذاشته شد و الان میتونیم با دست باز برای جاهای دیگه اقدام کنیم و خیال راحت! خیلی دوست دارم خدا جونم!! فرشته هه بیدار شد!

دیشب رفتم خونه جوجو اینا و البته خوابیدن اومدم خونه! دیروز ناهار خونه بودم

امشب با مامانم اینا خونه جوجو اینا دعوتیم!

امروز میخوام یکم برم دنبال کارام! یه کاری جور کنم واسه خودم این مدت که اینجام بیکار نباشم!

پ.ن. وای الان داداشم اومد یه لنگ پا داره لی لی میره تو اتاق! تنبل بی حوصله واسه اینکه کفششو در نیاره اینجوری اومد تو اتاق!

کلی کار دارم ولی حوصله ندارم از خونه برم بیرون!

من باید نمره م بیشتر میشد حداقل ۷.۵۰ به هر کی میگم میگه وای چه کم شدی!!!!ولی برای جوجو خیلی خوشحالم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 8:37 توسط پاستیل و جوجو |

 

سلام دوست جونیا....

پریشب اومدیم خونه و همه خسته بودیم زودی خوابیدیم! دیروز ناهار رفتم خونه مامان اینای جوجو و بعد از ظهر هم خونه ی اون دوستم که باباش فوت شده بود و بهشو سر زدم و سوغاتیشو بردم! شب هم مهمون داشتیم...چند مدتی که نبودم فامیلا زیاد نیومدن خونه مون (توجه داشته باشین زیاد نیومدن) و خلاصه الان که من و داداشم بودیم اومدن و ما رو دیدن! امروز هم ناهار خونه دوستم دعوتم بر و بچ همه هستن!

استرس دارم...جواب ویزای جوجو هنوز نیومده! جواب آیلتس هم الان میزنم میگه نیومده! پروپوزالمو هنوز تصویب نکردم! اون کتاب سمینار کت و کلفت هم هنوز نخوندم!!!

واااااااااااااااای خدا یعنی میشه اینا همش اوکی بشه؟!!! خدا جونم پیلیز کمک فکر کنم اون فرشته هه خوابش برده هاااااااااا

دارم با جوجوکم چت میکنم! براش نگرانم خیلی ....گناه داره تنهایی

بهتون سر میزنم فقط ببخشید کامنت نمیذارم! برم ای دی اس ال رو وصلش کنم اصلا حوصله ی دایل آپ ندارم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 8:19 توسط پاستیل و جوجو |

 

اینجا ایران است...

الان خونه خواهرم هستم...پروازم خوب بود و راضی بودم در کل....هواپیماش خیلی قدیمی بود و تلوزیون نداشت ولی اگه هم داشت من نمیتونستم ببینم چون داشتم تموم راهو گریه میکردم یا اینکه خواب بودم! اون موقعی هم که بیدار بودم دعا میکردم که سقوط کنیم!ولی هنوز زنده ام!

لحظه ی آخر با جوجو بحث کردیم و واقعا ازش دلخور شدم! واسه همین خیلی ناراحت شدم و بدون توجه به نگاههای پرسشگر بقیه واسه خودم اشک میریختم! لام تا کام با کسی حرف نزدم با اینکه خیلی ها دور و برم دلشون میخواست سر صحبت رو باز کنن! خودمو میزدم به اون راه و نگاشون نمیکردم!

همه فامیلا زنگ زدن و بهم خوش آمد گفتن! عمه! عمو! خاله! دایی....

دلم برای جوجوکم تنگه! نگرانشم .... امیدوارم کارامون زودتر ردیف شه!

 

جوجوی نازنینم....همیشه دوست دارم و دلم برات شدید تنگ شده! عشقولک من چی میشد امروز یه کم مهربون تر میبودی؟؟؟ حداقل الان تو تنهایی دلت نمیسوخت! گرچه شاید برات مهم نباشه! به هر حال اینو بدون که خود تو ابراز عشق رو به من نشون دادی! امیدوارم معلمم از شاگردش بهتر عمل کنه! هر چی باشه من شاگردم!

عاشقتم تا همیشه!

پ.ن. ساعت ۷ صبح بیدار شدم....حال میکنم زود بیدار میشم! :دی

داداشم داره میاد اینجا...بعد میریم خونه!

اینترنت اینجا وحشتناک کنده! گوگل ریدر باز نمیشه!!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 21:43 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز ناهار رو با دوست جوجو خوردیم و بعدش یه کم تو فروشگاه گشت زدیم و بعدشم رفتیم تو شهر! برای جوجو بوت و لباس گرم خریدیم برای جایی که میخواد بره(نه که ویزاش جور شد) و واسه منم یه بلوز بافتنی خیلی نرم گرفتیم...رنگ بنفش...خیلی خوشمله!! دوست جوجو با پر رویی میگفت اوه این خیلی خوبه تحریک میکنه آدمو همش میخوای دست بزنی بهش چون نرمه منم همش میگفتم پرروووووووو اونم میگفت خفه شو فارسی بهش یاد دادیم شر شد بعدشم همش گشتیم یه چیزی واسه دوست دختر اینترنتیش پیدا کنیم!!! فکر کنین چه پسر خلی هست...نه چیزی بینشونه نه هیچ داره کلی براش کادو میخره بفرسته! خلاصه مگه قبول میکرد...همش میگفت اون خیلی باکلاس و فشن هست این خوب نیست فللان...گفتم برو معلوم نست چه به درد نخوری هست همین زلم زیمبای پلاستیکی رو وردار براش بخر خوبه! آخرشم چیزی نخرید! شام هم تو یه رستوران شیک هندی خوردیم..غذای شدیدا تند که من خیلی کم خوردم....از بوی ادویه ش سرفه مون میگرفت! خلاصه الان اومدیم خونه! آها یه سنگهایی هم خریدم از اونا که انرژی داره....کاش میدیدمتون بهتون میدادم یکی یه دونه...میشه براش آویز گردنبند درست کرد!

اون دوست چینیمون رو شاید فردا ببینیم...یه دوست دیگه هم داریم که اهل اینجاست ( فروردین ماه منو تو فیس بوک اد کرد گفت میخوام بیام بیران میخوام با فرهنگش آشنا باشم قبل رفتن...منم تو یاهو ادش کردم و فیس بوکش رو تازه ۲ هفته پیش بعد از کلی فکر و بالا پایین اکسپت کردم! نمیدونم چرا دوست نداشتم این آقاهه تو لسیتم باشه! خلاصه چند وقت پیش چت میکردیم گفتم میخوام برم ایران و .... گفت کشور ما چطور بود؟ منم همش بد گفتم از مردمش که اصلا سوشال نیستن و .... یهو غیرتی شد گفت اومدین شهر ما خبرم کنین من شام دعوتتون میکنم) حالا اگه فردا وقت باشه قبل رفتن به فرودگاه میبینیمش! فکر نمیکنم عرضه داشته باشه برسونتمون فرودگاه! حالا اگه ما باشیم طرف رو ول نمیکنیم که مبادا احساس غربت کنه! حتی اگه از یه شهر غریب باشه...چه برسه به کشور!

این بابا مامانم هم به هر بهونه ای میخوان برن خونه خواهرم و اونجا بمونن...من که اصلا حوصله ندارم! فکر کنین زنگ زدن به داداشم میگن پاستیل گفته میخواد استراحت کنه ما باید خونه خواهرم بمونیم و داداشم خودش از اصفهان بیاد منم به داداشم گفتم نگران نباش من خودم میام اصفهان!

خدایی اگه بیشتر از یه شب خونه خواهرم بمونیم قات میزنم! من نمیدونم که اون وقتی سر کار میره ما قراره بریم چیکار کنیم؟؟؟ حالا اگه مرخصی هم بگیره اصلا حوصله ندارم! دوست دارم زودتر برم خونه!

پ.ن. پست بعدی رو از ایران میذارم

پ.ن.۲. الان فرودگاهیم...ظهر با دوست چینیمون رفتیم بیرون..اون یکی دوست جوجو هم بریدم و خیلی خوش گذشت...رفتیم یه رستوران چینی و غذاش انصافا خوب بود! بعدشم ما رو رسوند ترمینال (رفتیم فرودگاه برای امروز بلیت نداشتن!) و ما هم اومدیم فرودگاه اینجا! الان میخوایم فیلم ببینیم با هم....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 20:41 توسط پاستیل و جوجو |

 

هنوز اینجاییم اومدیم کتابخونه آخه من یه سری کتاب گرفته بودم و الان باید یه کمی نوت برداری کنم لازمشون دارم!

الان میریم بیرون که ناهار بخوریم! تو خونه که هیچی نداریم....

امروز آخرین روز من اینجاست...حس خاصی ندارم....بیشتر هر دومون نگران هستیم برای اینکه ویزای جوجو چی میشه و اینکه بعد از ویزا آیا مصاحبه ی دکترا قبول میشه یا نه!

دیشب خواب دیدم یکی از دوستام به من خیانت کرده و با اون یکی دوستم داشتن یه کاری میکردن(درسی رو میخوندن...نمیدونم چی بود دقیقا) و یکی شون نمیخواست من بفهمم! یه سوتی هم پیش شوهر دوستم دادم تو خواب خدا رو شکر بیدار شدم دیدم همش خوابه! خوابای بدی بودن خیلی!

کتابخونه شلوغه...آخر ترمه و دوستان یادشون افتاده باید درس بخونن

وای برم ایران باید بشینم یه کتاب کت و کلفت رو بخونم...ترم قبل سمینار برنداشتم به این امید که کتابه عوض شه! این ترم کتاب که عوض نشد هیچ...اون استاد آشغاله هم اومد این درو ورداشت! شانسو دارین؟

من برم جوجو داره میزنگه!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 7:49 توسط پاستیل و جوجو |


همه چی رو جمع کردیم و بردیم آفیس جوجو گذاشتیم! الان منم و جوجو و یه خونه ی خالی با یه چمدون پک شده! وسایل یخچال و بقیه خوردنی ها و سبزی و اینا رو دادم به دوستامون که نمیان ایران!

با دوست جوجو رفتیم رستوران ترکی...اولین بار بود اونجا غذا میخوردم...برام جالب بود! غذاش خوشمزه بود! یه جوجه کباب گرفتیم و یه کباب بیف...خوشمزه بود...من جوجه ش رو بیشتر دوست داشتم! در کل خوب بود نمیدونستم غذاهای ترکی اینقدر خوشمزن!

دوست جوجو همش از دخترایی که باهاشون آشنا میشه حرف میزنه و من و جوجو هم ضایعش میکنیم : دی البته بیشتر جوجو! منم میخندم! کلی هم بهش میگیم دختر باز شدی و .... اونم میگه فکر میکنی خرم؟ میگم نه حتما همین طوره : دی بچه خوبیه فقط دوستای زیادی داره جوجو هم بهش میگه تو آینده تو به خاطر این آدمای دور و برت خراب میکنی و وقتتو تلف میکنی!

جواب ویزای جوجو هنوز معلوم نیست.... چرا؟ چون ما ایرانی هستیم!!!!!! لعنت به این ریشه ی ما که هر کاریش کنیم و هر جا بریم برامون شر میشه! اینم بدونین که پاسپورت ایرانی آخرین و بی ارزش ترین هست.... البته بعد از افغانستان!!!!

میخوایم با جوجو یه فیلم ببینیم.... خیلی خوابم میاد! از صبح مشغول جمع و جور کردن و شست و شو هستم! ظرفا... آشپزخونه....دستشویی و حموم....



+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 18:44 توسط پاستیل و جوجو |

 

دیشب هر کاری کردم خوابم نبرد...دم صبح خوابیدم...جوجو هم که تو خواب ناز بود! ظهر بیدار شدم و برنج و ماهی و کوکو سبزی درست کردم و دوست جوجو ناهار اومد و خوردیم و کلی حرف زدیم در مورد مسائل مختلف و وقتی رفت جوجو نشست درس خوندن و منم وسایل رو جمع کردم! غذاهای اضافی رو چند قسمت کردم میخوام بدم به دوستامون...وسایل هم همین! مایکروفر و اتو و اینا رو اگه بشه بفروشیم خوبه! الانم عدسی گذاشتم...قورمه سبزی هم هست...با نون میخوریم !

جوجوکم فردا صبح یه امتحان داره....خدایا کمکش کن....من امروز ازش خواستم بهت اعتماد کنه چون همه کارامونو ردیف میکنی و اونم گفت باشه!

جواب ویزا هنوز نیومد و ما نگرانیم!

یه بار نشد من نگران اضافه بار نشم....الانم چمدونم قلمبه شده و یه کوله و یه ساک دیگه و یه کیف دستی هم دارم! حیفم اومد چیز دیگه نبرم...آخه پرواز مستقیمه و برسم به هواپیما دیگه ملالی نیست اون موقعی که با ق ط ر و یا ب ح ری ن میومدم کلی وسایل رو تو سالن ترانزیت با خودم این ور اونور میبردم 

الان دیگه دوست جوجو میاد شام بخوریم 

چه مقصد نامعلومی داره جوجوکم....فردا میریم یه شهر دیگه و جوجو حتی نمیدونه بعدش کجا باید بره! خدایا خودت رحم کن!

پ.ن. بازار شام رو دیدین؟؟ خونه ما الان اون شکلیه

دیشب هم که بالاخره نفهمیدم چی شد! ولی دوست جوجو هم امروز موافق بود که مشکلات اینا خیلی ساده و آبکیه!

پ.ن.۲. الان جوجو با اون زیرپوش که از نظر خودش تیشرت محسوب میشه رفت و نون خرید! حالا اینم داشته باشین که چون اون زیرپوش رو با شلوارک قرمزم باهم گذاشتم تو لباسشویی رنگش صورتی شده اونم نه کامل...سفیده با رگه های صورتی! قربون جیگرم برم که اصلا براش مهم نیست البته از من پرسید چی بپوشم! آخه همه رو گذاشتم تو چمدون! منم یه شوخی گفتم با همین برو و اونم خوشحال شد و پرید و رفت!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:59 توسط پاستیل و جوجو |


با جوجو اومدیم پایین لباس بشوریم! یه سری آدم اینجا نشستن یه دختره داره گریه میکنه و بقیه هم ناراحتن...فکر کنم با شوهرش اختلاف داره....آخه یه پسره هم اینجا نشسته....دارم میمیرم از فضولی....نمیفهمم چی میگن که..یکی داره نصیحت میکنه انگار...همش حرف میزنه و دختره هم گریه میکنه و یه چیزایی میگه....

دلم میخواد سر در بیارم...الان جوجو مگه میذاره!!!! خبری شد میگم بهتون :دی


پ.ن. جوجو میگه حرف بزنی بهشون بر میخوره...نباید چیزی بگی...اومدیم بیرون از اون محوطه....هوا خنکه....خیلی دلچسبه! من دلم هنوز اونجاست که اون ملت ماتم زده سر چی اونجا غمباد گرفته بودن.....جوجو میگه مشکلشونو بگن ما میخندیم....مشکلاتی که برای ما اصلا به حساب نمیان برای اینا فاجعه هست! میگه اینا از بس راحت زندگی کردن همه چیشون فراهم بوده براشون اصلا مشکل نمیدونن چیه!

پ.ن.2. موضوع خاتمه پیدا کرد و ما نفهمیدیم چی شد! تازه به جوجو میگفتم رو کنار ببینم دختره کجا میره میگفت ولش کن چرا میخوای هی فضولی کنی....نمیدونم واقعا این جوجو حس کنجکاوی نداره؟!!! 

جوجو بهم میگه تو الان بادوم زمینی بخور لپ تاپم کثیف میشه!

آقا ورداشت لباسا رو چروکیده گذاشت تو خشکشویی!!!! میگه تو کمک نکردی!!!

الان چند تا زدم تو صورتش و فرار کردم :دی حیلی باحال بود غافلگیر شد :دی

دوست جوجو شام بود خونمون...بازم کلی خنده و بازم من و جوجو اذیتش کردیم...بدبخت از دخترایی که دید و هر کی چی بهش گفت همه رو به ما میگه و ما هم همش اذیتش میکنیم :دی بهش گفتیم بیا خونمون مواد غذایی باید زودتر تموم شه! فردا هم میاد! البته بهترین دوست ما هست اینجا و بهمون و به اون خوش میگذره وقتی اون هست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:5 توسط پاستیل و جوجو |

اینجا خونه ی مجازی ما (پاستیل و جوجو) هست. با عشق ساختیمش و با عشق با هم و برای هم مینویسیم! زندگی رو دوست داریم و بهش لبخند میزنیم :)
عاشق خدا هستیم و اون همیشه با ماست برای همین همیشه امید داریم

Home
Email
Night Skin