تبليغاتX
دنیای پاستیل و جوجو

دنیای پاستیل و جوجو

دنیای ما عشق ما زندگی ما

 

امروز رفتم جلسه شرکتمون. خیلی خوش گذشت! رئیس هیات مدیره نبود و ما کلی براش داستان ساختیم! بعد یکی از بچه ها بهش زنگ زد و گذاشت رو اسپیکر! اونم جو گرفت داشت از پشت تلفن سخنرانی میکرد(عاشق نطق کردنه اونم از نوع طولانی)! "با سلام خدمت همه حضار محترم.....میدونم که شما در پوست خودتون نمیگنجید چون چک هاتونو گرفتید...." خلاصه کلی خندیدیم! هات چاکلت سفارش دادیم و با شیرینی خامه ای خوردیم! من به عنوان مدیر عامل باید حرف میزدم ولی اصلا نتونستم جدی باشم و همش خندیدیم خدایی شانس آوردن اون اگه بود همشونو یه ساعت مجبور میکرد به صحبتاش گوش بدن! من خیلی سریع میرم سر اصل مطلب و کسی رو معطل نمیکنم! از خیلی چیزا صحبت کردیم و دور هم خیلی خوب بود! مامان یکی از همکارا که دوست خودمه منو رو رسوند!

یه چیز جالب که اتفاق افتاد این بود که یه آقا هست که تا حالا شاگرد هر کی شده اون نفر رفته خارج از کشور! تا حالا ۳ مورد اتفاق افتاد! دیگه گفتیم این شاگردو یک ترم میفروشیم! اگه بخواین ا م ر ی ک ا هم برین ۲ ترم میفروشیم یعنی مجانی درس بدین و میرین خارج! اگه بخواین فضا برین باید خصوصی مجانی درس بدین

امروز مامان دوستم میگفت شوهرت شانس آورد که تو رو پیدا کرد

جوجوکم امروز که یواشکی برام نوشتی عاشق خنده هامی خیلی بیشتر عاشقت شدم همه ی زندگی منی!

خداجونم کمکم کن خیلی نیاز به آرامش و اراده دارم!

پ.ن. امشب مهمون داریم...دو تا از دوستای بابا اینا! فردا شب هم مهمونی دعوتیم خونه یکی از دوستامون! همونی که با هم سالها همسایه بودیم! بازم خواهر و داداشم تو این جمع نیستن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 19:1 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز سر کلاسم از بچه ها پرسیدم مسافرت با خانواده بهتره یا دوست یا شوهر! بعضی ها گفتن با دوست و اونایی که تازه ازدواج کردن گفتن با شوهر! نتیجه این بود که اول دوست بعد شوهر بعد خانواده!

اون وسط به جواب خودم فکر میکردم! من مسافرت با دوست رو خیلی دوست دارم چون خیلی تا حالا رفتم و هر بار خیلی بهم خوش گذشت! مسافرت با خانواده برای من زیاد جالب نیست! البته خیلی وقته که با بابا مامانم مسافرت نرفتم ولی یادمه قبل ها که میرفتیم زیاد برام جالب نبود چون پدرم میخواد خیلی راحت باشه و باید استراحت کنه و مامانم هم همچین باحال نیست که بری بیرون و نصف شب مثلا باهات بیاد و قدم بزنه! اگه هم بخواد بابا میگه نه الان خطرناکه! در این حد بهتون بگم که اگه با بابا بریم اصفهان و بخوایم سی و سه پل رو ببینیم بابا میگه اونجا خطرناکه میافتین تو آب!!! اگه بخوایم ظهر بریم بیرون میگه الان زوده باشه عصر...وقتی عصر بخوایم بریم میگه الان دیره باشه فردا!خلاصه اینکه من حوصله ی اینجور سفر ها رو ندارم که بهم امر و نهی بشه! البته شاید بابا دیگه اینجوری نباشه ولی من دیگه حسشو ندارم یه جا بشینم تو مسافرت و از ۲۴ ساعت فقط ۵ ساعتشو نهایتش استفاده کنم!

 و اما مسافرت با جوجو!!! این برام از همه لذت بخش تره و یا بهتره بگم تا حالا بوده! چون با جوجو میتونم هیجان داشته باشم و هر چی هوس کنم بدون فکر به ضررش بخورم و هر جا که خواستم برم! اینو دوست دارم که جوجو با من همراهه و هر ایده ای که بدم پایه ست! اینکه بهم استرس وارد نمیکنه و میذاره خودم باشم و شیطونی کنم! فقط در مورد خرید یکم غر میزنه همش میگه بریم دیگه خسته شدم.....

یه چیزی که برام تو مسافرت مهمه اینه که همراه من صبور باشه و پایه! همه جا رو بتونیم با هم بریم و کشف کنیم و لذت ببریم! اینکه مجبور نباشم اونو با خودم بکشم و همش این حسو داشته باشم که دارم به زور میبرمش! یا مثلا تو مسافرت های جمعی پایه بودن خیلی مهمه و اینکه طرف نخواد ساز مخالف بزنه و بقیه رو اذیت کنه! بتونه یه سری چیزا رو تحمل کنه و تابع جمع باشه!

خلاصه اینکه من عاشق مسافرت با جیگر خودم هستم که اکثر این خصوصیات رو داره

شما چطور؟

پ.ن. نمیتونم تحمل کنم یه روز به جوجوکم زنگ نزنم! با اینکه امروز کلی با هم حرف زدیم ولی دلم میخواد الان صداشو بشنوم! میدونم گوگولی خوابه ولی باز شیطونه میگه بزنگم فداش بشم که هیچ وقت بد برخورد نمیکنه و نصف شبی بیدارش که میکنم همونطور آروم و عشقولیه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 22:18 توسط پاستیل و جوجو |

 

به نظرم من خیلی از خودم میگذرم! از خیلی آرزوهام میگذرم و یا اصلا سعی میکنم آرزویی نداشته باشم که مبادا کسی اذیت شه. هیچ وقت تو خانواده م کسی رو زیر فشار نذاشتم که چیزی که میخوام رو داشته باشم.شاید کارم درست نبوده! من حتی برای اینکه بتونم ویولن بخرم مدتها صبر کردم و آخرم با پول خودم خریدمش! حتی هزینه ی کلاسهاشم با خودم بود.خیلی اوقات خیلی چیزا دلم خواست ولی انجامشون ندادم چون ممکن بود بقیه اذیت بشن.همیشه خیلی به همه ی موارد فکر میکنم! میگم خب من اگه اینو بخرم فلانی نمیتونه بخره و فلانی براش سخته ویا بهتره به جاش فلان کارو انجام بدیم .... آخرشم آرزوی اون چیزو به گور میبرم.این اخلاقم باعث شد که دیگه اصلا آرزویی نداشته باشم و یا جرات نکنم که چیزی بخوام! البته تو خانواده مون همه اینجوری بودیم یه جورایی! همش رعایت کردیم! حالا جوجو! حتی تو غربت و اینکه میدونست باید صرفه جویی کنه رفت گیتار خرید و بعدشم دور از چشم من رفت عوضش کرد و یه گرونترش رو گرفت.داداشش هم همین! یه گیتار الکتریک داشت که حدود 800 خریده بود و ایندفعه از یکی دیگه خوشش اومد و بالای 1 تومن داد اونو خرید! گفت میخوام و چیزی که میخواست رو بدست آورد. یا همین گوشی! ما توقعمون خیلی اومده پایین! جوجو تو این وضعیت که باید خیلی کم خرج میکرد رفت 5800 خرید !حالا اون چند تا گوشی که خراب کرد و دور انداخت بماند! داداشش هم که گرونترین گوشی زمان خودشو خرید! حالا ما! همیشه به معمولی ترین ها قانعیم! یه دابلیو 550 از 4 سال پیش دارم! داداشم هم که رفت بعد عمری گوشی بخره یه دونه زیر 100 گرفت و فقط میخواست دیکشنری بخوره بهش! همیشه به معمولی قانعیم ولی جوجو اینا همش بهترین و میخوان.نمیدونم کدوم درسته ولی میدونم که این کار من باعث شده خیلی چیزا رو اصلا نخوام و اصلا دیگه آروزی داشتن چیزی نداشته باشم! گاهی از این اخلاق و روشم بدم میاد.دیگه توقعاتم کلهم اومد پایین! حتی تو خانواده دیگه توقع عیدی یا یه کادو ندارم! شاید گاهی باعث بشه دیگران قدرم رو ندونن چون مردم معمولا تا واسه بدست آوردن یه چیزی حتی احترام زحمت نکشن و خرج نکنن قدرشو نمیدونن!

خلاصه اینکه جوجو الان بهترین خانوم رو داره و من هم تو این یه مورد ضرر نکردم و با تمام وجودم از انتخابم راضی ام

جوجوی نازم این روزا خیلی دلم برات تنگ میشه 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 15:50 توسط پاستیل و جوجو |

 

عاشق این هوای بارونی و تاریکم که بشینم تو اتاق گرم و نرم و نوشیدنی بخورم! گاهی هم پفک! آهنگم بلند باشه صداش چون وقتی بارونه صدا زیاد بیرون نمیره! اون وسط گاهی هم درس بخونم

این کرانچی آتشین های جدید به قبلی نمیرسه!

نمیدونم این تبلیغاتایی که میگن بیا آمار وبلاگتو بالا ببر منظورشون چیه! آخه وقتی کسی نخونه چه فایده داره که آمار زیاد باشه! مگه جایزه میدن؟ تازه امار زیاد باشه آدم استرس میگیره! احتمال آشناهایی که بخونن هم به همون نسبت زیاد میشه

پ.ن. چقدر عاشق و معتاد این خونه ی کوچولوی مجازیمم!

پ.ن.۲. فیلم "Gloomy Sunday" رو شاگردم داده بود بهم امروز دیدم! قشنگ بود!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 11:5 توسط پاستیل و جوجو

 

بابا میگه ایراد شما اینه که زود آیه ی یآس میخونین!!

اس ام اس زدن که اینترنت قطعه و اکانت دایل آپ دادن...بابا ظهر اومده خونه میگه اینترنت کار دارم...میگم قطعه دایل آپ هم سرعتش افتضاحه...باشه شب! یه ربع بعد اومدم تو اتاق دیدم بابا داره به کاراش میرسه! میگم وصله؟ میگه آره!!!

خوشم میاد هر وقت میاد پشت کامپیوتر اینترنته وصل میشه!!! خندم گرفته بود...این چندمین دفعه ست که من مشکل اینترنت دارم و بابا میاد پشت کامپیوتر بیخیال اینکه اینترنت مشکل داره میشینه و مشکلی هم نداره!!!

یکی دیگه!

اون روز که با داداشم رفته بودیم دانشگاهش تو آمفی تئاتر که بودیم رو صندلی ها یه طرف خانوما بودن یه طرف آقایون! ما بی توجه به این موضوع رفتیم طرف خانوما و نشستیم.بعد دیدیم یه آقا اومد به داداشم گفت بی زحمت اگه میشه شما برین اون طرف! ما هم تحویل نگرفتیم قرار گذاشتیم اگه اصرار کردن پاشیم بریم کلا! بعد دوباره اون آقاهه اومد گفت میشه... داداشم گفت کی شما رو فرستاده؟ گفت از بالا دستور گرفتم! گفت برو به همون بگو آدم مهمون دعوت میکنه جا براش تعیین نمیکنه! گفت میرم از طرف شما میگم! داداشم گفت حتما برو بگو! دیگه رفت پیداش نشد چه بساطی شده ها! تو جشن هم ول نمیکنن! ولی خوشم اومد از حرف داداشم! طرف انقد ضایع شد که دیگه جرات نمیکرد بهمون نگاه کنه! به دخترای پشت ما هم میگفت برین جلو بشینین اونا نرفتن!

دیشب فیلم "Revolutionary Road" رو دیدم داداشم همش میگفت ببین! قشنگ بود انصافا! از اونایی که همش تو رو میبره تو فکر در مورد زندگی خودت! که چی میخوای و داری چکار میکنی! ببینید حتما!

دیروز با بابای جوجو در مورد امامان صحبت کردیم و اون یه مطالبی از کتاب ویل دورانت برام خوند در مورد پیامبر که خیلی جالب بود! همونطور که خودم حدس میزدم!! خدایا ممنونم که منو به راه راست بردی...چقدر چیزایی که این همه بهشون فکر کردم دارن بهم اثبات میشن که فکرم درست بوده! چقدر بزرگی تو!!!

جوجوکم اومدم نبودی! باز بگو چرا صبح آنلاین نمیشی!!اینم صبح وااااای اومدی

پ.ن. بهت میگم با یاهو بیا وب بدم میگی وبکم کار نمیکنه! منم چیزی نمیگم تا از این به بعد حواستو جمع کنی! رو کامپیوتر بابام!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 10:36 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز ناهار خونه جوجو بودم.خوش گذشت و بعد از ناهار یه کم خوابیدم و بعدشم رفتم کلاس. داداش جوجو هم بود! ۳ باره که تو امتحان پارسه تو کشور اول میشه! داره میخونه همش ولی وقتی من میرم حس میکنم تفریح خوبی براشه! کلی منو اذیت میکنه و گاهی هم جدی صحبت میکنیم در مورد درساش و چیزای دیگه! امروز میگفت داداشم و بابام زن ذلیلن من مثل اونا نمیشم! منم بهش گفتم اونا مدلشون اینه که مهربون باشن و مطمئنم تو هم مثل اونا میشی! مامان جوجو هم موافقت کرد یه کم هم از تنبلی جوجو به مامانش گفتم که مثلا میدونه که من بدم میاد ظرف کثیف بمونه تو آشپزخونه هی میگه بعدا میشورم که آخرش خودم بشورم!!! امیدوارم ایندفعه دیگه خوب شده باشه!

تو راه کلاسم به جوجو زنگ زدم و تمام راهو با هم حرف زدیم و لاو ترکوندیم 

این کلاسا روحیه خوبی بهم میده و مخصوصا اگه قبلش با جوجوکم صحبت کنم که خیلی انرژی میگیرم و شادم امروز جوگوری کلی بهم روحیه داد و گفت نگران این دانشگاه و اینجور مسائل کوچیک نباشم.وقتی اینا رو بهم میگه خیلی آروم میشم و حس میکنم یکی رو دارم که درکم کنه!

تهران که بودم یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقته ازش خبر نداشتم بهم اس ام اس زد که کجایی و اینا! گفتم اومدم میبینمت! خدایی حوصله ندارم! یکی دیگه هم هست که بهم زنگ زده بود! وقت نیست که! نمیدونم چیکار کنم! میسپارمش به زمان! وقت شد میرم میبینمشون!

مانی میخواد برام بلال بپزه الان!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 22:15 توسط پاستیل و جوجو |

 

خونه ی خواهرم که بودیم فیلم "درباره ی الی" رو باهم دیدیم. بابا و مانی که حسابی رفتن تو فیلم! فضاش جالب بود...منو یاد جمع های دوستی خودمون انداخت! خیلی صمیمی و ساده! واقعی بود یه جورایی و اون دختره مسئولیت پذیره (سپیده) هم من بودم! البته بین دوستای خودم اینجوریم..همیشه هماهنگی و دردسر مال منه! خلاصه اینکه خواهرم آخر فیلمو الکی به ما گفت اونم چون هی بابا اینا اصرار میکردن! ولی دیدیم بعدش یه چیز دیگه از آب در اومد! اعصابمون بهم ریخت و بابا هم کلی بهش برخورد که چرا گفتی دختره زنده ست ولی مرده بود! بعد اومده بود بعد فیلم به خواهرم میگفت کار درستی نکردی اصلا! از لحن جدیش خندمون گرفته بود فیلمش جالب بود در کل! خیلی میگرفتتت!!! قشنگ رفتیم تو فیلم همه مون!

الان دارم واسه خودم نصفه شبی آجیل میخورم یادش بخیر با جوجو میخوردیم با هم! البته بیشتر اون میخورد...من از ترس جوش معمولا نمیخورم!! از بادام هندی بدم میاد...پسته خوردنش راحته و حس جوش نداره...بادام درختی هم بد نیست..... تخمه ژاپنی(جابانی) هم خیلی دوست دارم! برای رفع تشنگی هم موز میخورم هی هم الکی میخوام بنویسم نوشتنم گرفته خب!!!

امروز خواب بودم دیدم بابا اومد میگه یه پست موقت نوشتم تو وبلاگم بیا ببین اگه خوبه اوکی کنم! گفتم پدرجان حالا کی میخواد بخونه وبلاگتو...ملت از مجا میبینن که مثلا اگه ۵ دقیقه پستت باشه و بد باشه بخوان بیان بخونن!!! راستی بابا امسال اولین سالیه که بازنشسته شده و دیگه نمیره سر کار ! امروز یه سایت از کامپیوترش باز نمیشد گفتم ببین فهمیدن تو وبلاگ زدی دارن تحریمت میکنن و کم کم میگیرنت! میخندید مامانم از اونور داد میزنه که چکار میکنی نذار تو وبلاگش سیاسی بنویسه! گفتم مامان جان گیرم که بنویسه...حالا این همه ادم و وبلاگ کی میاد اینو بخونه! تازه از کجا میخوان بفهمن این کیه! با شناسنامه که عضو نشده!!! راستی وبلاگ بابا اصلا سیاسی نیست و خاطرات شخصیه! شاید بهش برخوردین یه روزی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 0:17 توسط پاستیل و جوجو |

 

جوجوکم چرا آنلاین نمیشی؟؟ دلم گرفته عزیزم بیا دیگه!!!!!!!!!!

نمیدونم چمه! فکرم الکی درگیره عصبی ام...دلم میخواد فرار کنم! برم تو یه جنگل داد بزنم

شاید عصری برم قدم بزنم! دلم میخواد تنها برم...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 13:17 توسط پاستیل و جوجو

 

یه پاستیل جنازه در خدمت شماست! (خدایی با این همه راه و فعالیت اونقدرا خسته نیستم!! کلاسا حالمو جا اوردن)

امروز صبح رفتم دانشگاه و با پارتی بازی یه سری کارا رو راه انداختم! یه نمره م گم شده بس که این دانشگاه صاحب داره!!! دم دانشگاه هم پلیس گذاشته بودن خواستم بهشون بگم اینجا کسی شورش نمیکنه شما برین خونتون ولی دیگه عصبی بودم خیلی نمیتونستم حرف بزنم! از اون روزایی بود که همه چی خلاف میل آدمه! بعد از ظهر راه افتادم و ۵.۳۰ رسیدم یعنی حتی به کلاسم هم دیر رسیدم! بودم سر ۲ تا کلاس تا ۹.۱۵ و الانم در خدمت شمام! باید برم دوش بگیرم خستگیم در ره!

دلم برا خونمون تنگ شده بود...برم تو اتاقم پیش کتابام و وسایلم دراز بکشم! آخیش!!!

به جوجوکم هر روز میزنگم و صحبت میکنیم! عشقولکم کلی تنها شده اونجا! دلم براش تنگولیده!!! اونجا بدون من کلی مشکل داره مریض میشه همش

دلم میخواد یه چند روز به هیچی فکر نکنم!!! وضعیت تحصیل و زندگیم زیادی غیر عادیه!!!!

راستی اون دوستم که باباش فوت کرده بود چند روز پیش نامزد کرد!!! خوشحال شدم براش و زنگیدم تبریک گفتم!

یکی از آشناها بدجوری مریضه براش دعا کنید...یه پسر ۲۰ و چند ساله که خیلی ماه و مظلومه! الان بیمارستانه و حالشم بده! براش دعا کنیم همه

گفتم حتما این چند روزی که نیستم و جوجو هم وقت آزاد داره به نسبت میاد مینویسه و منو سوپرایز میکنه! غافل از اینکه این پسر سوپرایز و اینا بلد نیست!!!! دلم همیشه یه سوپرایز میخواد!!! هیچ وقت هم سوپرایزی در کار نیست!!!

برای بابا مامان جوجو شیرمال سمنان و انار شیرین آوردیم وقتی برم میبرم براشون! هرچند شاید براشون مهم نباشه ولی به خاطر اون چند درصدی که فکر میکنم شاید خوشحال بشن میبرم! طبق معمول!

 

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 22:10 توسط پاستیل و جوجو |

 

سلام

برخلاف انتظارم بابا منو رسوندم سفارت. بماند که اونجا برفی بود و اگه من تنها میرفتم عمرا میرسیدم و حتی اونجا رو پیدا میکردم! بعدش اومدیم داداشم رو گرفتیم از اصفهان اومده بود و اومدیم خونه خواهرم ناهار خوردیم و یه کوچولو خواب و صحبت و اینا بعدشم پیش به سوی سمنان!

سمنان هم شب رسیدیم و شام و این حرفا.فردا صبحش یعنی ۵شنبه با داداشم رفتیم دانشگاهش.همچین ذوق داشت کلاسا و محوطه اون دانشگاه زشت رو بهم نشون بده! هی میگفتم بسه بریم میگفت بیا خاطره دارم اینجا تو هم ببین!!! دوستاش رو هم دیدیم ماشالله همه دانشگاههای خوب قبول شدن!! خوشم امد! عکس همه رو دیده بودم و حالا از نزدیک میدیدم! مراسمش بد نبود و بهشون یه لوح و یه کیف دادن! ناهارش هم که ما نخوردیم چون خیلی بد مزه بود ولی رفتیم ذرت و بستنی میوه ای خوردیم  و الکی به خونه گفتیم که ناهار خوردیم! داداشم با ذوق منو تو شهر میگردوند و رفتیم خونه شونو دیدیم و .... من حوصله نداشتم زیاد ولی دلم سوخت تو ذوقش نزدم! بستنی میوه ای که همیشه تعریفش رو میکرد رو خوردیم واقعا عالی بود! طبیعی و خوشمزه! ذرتش هم بد نبود به مال خودمون نمیرسید! از تو دانشگاه هم به جوجوکم زنگیدم و با هم صحبت کردیم و اونم هی میگفت دلم تنگ شده و چرا آنلاین نمیشی.... خونه خالم که خجالت میکشیدم آن بشم فقط در حد چک میل بود! اینجا هم که سرعتش افتضاحه عصبی میشم! داداشم دیروز عصر رفت اصفهان امروز صبح رسید! منم صبح اومدم تهران و فردا صبح باید برم کارای دانشگاهو انجام بدم!

این روزا کمبود خواب دارم همش دلم میخواد بخوابم! داداشم نمیذاشت بخوابم تا بیدار میشد میگفت بیدار باش و هی تو سر و کلم میزد! اینجا هم خواهرم نمیذاره بخوابم!

امروز استاد گفت چطوری؟ گفتم بد! شبا خواب ندارم! گفت تو ۲ ساله شاگرد منی یه شب هم نخوابیدی :دی گفتم انقد که هی استرس دارم دیگه!

الان بابا آنلاین شد میگه مانی زنگ زد اونجا دید اشغاله فهمیدم تو اینترنت هستی!!! کاری باهام نداری؟ دارم چک میل میکنم!! حالا تو هر چی میبینه عضو میشه براش ۱۰۰۰ تا ایمیل میاد !!! وبلاگ هم ساخته میخواد بنویسه! بهش میگم بیا سیاسی بنویس بگیرنت کلی هیجان داره!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 19:10 توسط پاستیل و جوجو |

اینجا خونه ی مجازی ما (پاستیل و جوجو) هست. با عشق ساختیمش و با عشق با هم و برای هم مینویسیم! زندگی رو دوست داریم و بهش لبخند میزنیم :)
عاشق خدا هستیم و اون همیشه با ماست برای همین همیشه امید داریم

Home
Email
Night Skin